وقایع شب عاشورا در کلام حضرت سکینه (سلام الله علیها)

ای صبح طلوع خبر عجیب
تصویر پردازش شده توسط CodeCarvings Piczard ### نسخه رایگان انجمن ### در 2013-11-13 14:06:32Z | http://piczard.com | http://codecarvings.com

شفقنا- در کتاب نورالعیون از سکینه دختر امام حسین علیه السلام روایت کرده که فرمود: شبی مهتابی در میان خیمه نشسته بودم که ناگهان گریه ای از آن حضرت شنیدم. پشت چادرها، از این رو می ترسیدم که زنان از من مطلع شوند. او را خواهند یافت، پس از گریه وزرا، از خیمه بیرون آمدم و دیدم پدرم نشسته و یارانش گرد او جمع شده اند و گریه می کند.

بنابراین، شنیدم بشاب گفت، بدان که با من بیرون رفتی چون

آیا می دانی که این گروه با زبان و دل با من بیعت می کنند؟

و حالا برعکس شد، شیطان بر آنها چیره شد، پس خدا را فراموش کردند.

آنها قصدی جز کشتن من و کسانی که با من هستند و خانواده هایم را پس از دزدی از آنها ندارند، ندارند، و می ترسم ندانید یا بدانید، اما حیا مانع شما خواهد شد.

و فریب در میان ما اهل بیت حرام است پس هر که با ما دشمنی دارد جهاد کند و برگردد و شب تاریک و پر حجاب است و راه خطرناک نیست و هوا به اندازه ظهر گرم نیست و کی می خواهد با ما باش باید برابر با زندگی باشد. باشد که روز قیامت با ما در بهشت ​​و دور از خشم خدا باشد.

و به روایت جدّم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: فرزندم حسین در سرزمینی به نام کربلا کشته می شود، در حالتی که هم غریب و تنها و هم تشنه و هم متروک است.

پس هر کس او را یاری کند من و فرزندش حضرت قائم را یاری می کند و اگر با زبانش ما را یاری کند در روز قیامت در گروه ما خواهد بود.

  تعطیلی آموزش حضوری در مدارس شهرهای قرمز و نارنجی خراسان رضوی

سکینه گفت: به خدا هنوز سخنان پدرم تمام نشده بود که ده، بیست نفر از اطرافش پراکنده شدند و تنها هفتاد و یک نفر با او باقی ماندند، به پدرم نگاه کردم و دیدم سر به زیر انداخته است.

پس گریه ام در گلویم گیر کرد، ترسیدم پدرم گریه مرا بشنود.

پس سرم را به سوی آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا ما را ذلیل کردند، خدایا خودت خوارشان کن و درخواست و فقرشان را نپذیر.

بر آنان مسلط شو و شفاعت جدّم را در روز قیامت به آنان نرسان، پس در حالی که اشک بر چشمانم جاری بود نزد خیمه برگشتم، عمه ام ام کلثوم مرا دید و گفت: ای دخترم، چه چیزی تو را ترسانده است؟ پس او را از ماجرا خبر دادم، پس ندا داد: «و جده، و علیه، و حسنه، و حسینه، و حسینه، و خاله ناصره، کجاست از دشمن، ای کاش در عوض راضی می شدند و تو. همسایه پدربزرگت را رها کردی و ما را برای مدتی طولانی بیرون کردی، پس صدای گریه از ما بلند شد، پدرم این را شنید و نزد ما آمد و اشک هایش جاری شد.

و گفت این گریه چیست؟ گفت برادر بار را به پدربزرگ ما برگردان.

گفت خواهر این امکان پذیر نیست.

فرمود: پس به جدت و پدر و مادرت و برادرت گوش کن و به سخنانشان گوش کن، فرمود: نتیجه ای ندادم، نصیحت و موعظه کردم، قبول نکردند و چاره ای جز کشتن من ندارند. آنها باید من را روی زمین بکشند.» سقوط می کنم تا ببینم

  رسالت نوشت: سیلاب خاک در خوزستان

اما من به تقوای الهی شما را امر می کنم که از خدایی که همه چیز را آفریده بترسید، بر مصیبت ها صبر کنید، خشم خود را بخورید و او وعده داد که پدربزرگ شما کشته می شود و او وعده ای ندارد، و شما را به خدای یگانه می سپارم و پناه مستمندان، پس ساعتی با هم گریستیم و امام علیه السلام فرمود: «وَ لَمَا لَمْ ظَلَمُونَ لَا أَنْهُمْ أَنْفَسَهُمْ».

برگزیده شفنا از کتاب
کتاب «رامس المسیبه فی مکتل من قال انا قاتیل العبری» جلد عمومی

دیدگاهتان را بنویسید